Wp/lki/نوستالژی(غمیاد) در شعر کرم دوستی

< Wp‎ | lki
Wp > lki > نوستالژی(غمیاد) در شعر کرم دوستی

نوم خدا

نوستالژی(غمیاد) ا بیتل کرم دوستی


3- غمیاد ا دوران بچه یی

یکی از جلوه های غمیاد، بازگشت به کودکی و یادآوری خاطرات کودکی و نوجوانی است. طبیعی است که هر شخصی با گذر زمان و دور شدن از کودکی و نوجوانی، دلتنگ آن دوران می شود و با حسرت از آن یاد می کند. کرم دوستی نیز در برخی از سروده هایش با چنین حسرتی از گذر زمان یاد می کند:

مارِم اِی ویرِم دو بازی اِی زمون گُجَری اَنگَری و مَنگری ، اَتَتَر و مَتَتَری

روزگارِم عین بازی و دسِ آیلی گذشت مِه مَنِم و دوسَلِ چاتول شِرِّ آخِر شَرّی (پژاره، ص200)

(Marem e vīirem do bazi ē zamōne gojarī/ angariyo mangary, atataro matatarī.

Rūzegārem eine bāzi va dase āyli gozasht/ me manemo dūsale chātol sherre ākher sharī.)

  • دو بازی کودکانه «اَنگری و مَنگری» و «اَتَتَر و مَتَتَری» را از دوران کودکی به یاد می آورم. روزگار عمر من همانند یک بازی کودکانه با کودکی کردن تباه شد. من ماندم و دوستان و کلبه ای فقیرانه و عاقبت به شرّی.

در این ابیات، شاعر زمان کوچکی(گُجَری) و بازیهای آن را غمیادگونه به یاد خود می آورد؛ بویژه دو بازی پر کاربرد روزگار کودکی او و منطقۀ محل زندگی اش را. اما مضمون نوستالژیک و غمیادوار او در بیت دوم آشکار می شود؛ هرچند متفکرانه، تأسف و حسرتش را از اتلاف عمر عزیز نیز پنهان نمی¬کند. در این بیت ابتدا با حسرتی تلخ از گذشتن و تباه شدن روزگار خود به دست کودکی یاد می کند و سپس با حسرت و اندوهی مضاعف از وضع اسفبار دوران بزرگسالی و به اصطلاح «عاقبت به شرّی» خود فریاد می زند.

در جای دیگری نیز با یادکرد بازی¬های کودکی، هم با لحنی حسرت¬آمیز از گذشت آن روزگار یاد می¬کند و هم از وضع کنونی خود شکوه سزمی¬دهد: چوی کلاو رُنکیِ آیلَل چوار دورِم گیریا پا گُلولی، پِر پِفیلِک، دوره سرداکِ شَرِّم (همان، ص58)

(chui kelāwronkiye āylal chwardorem giria/ pā goelūli, peř pefīlek, duirah sardāke shařem.)

  • مانند بازی هیجانی بچه ها(کلاو رُنکی) چهار طرفم محاصره شده است. پاهایم کوفته شده و پر از تاول است و هدف شرِّ من دور است.

در این بیت شاعر بازی محلی کلاو رُنکی را با حسرت فرایاد می آورد، خصوصاً لحظات هیجانی آن بازی را؛ و آن زمانی است که تعدادی از بازیکنان، بازیکنی را که کلاه حریف را با چالاکی برداشته و می خواهد هرچه سریعتر به هدف تعیین شده(سرداک) برساند، محاصره کرده اند و می خواهند کلاه را از دست او بقاپند.

یا در این بیت: چوی دَنگِ لاوَه لاوَه گرم و گِل دار و گَردِ داوِ گاخاره بِچیمن (همان، ص28)

(chui daŋe lāwa lawa garmo geldar/ va garde dāwe gakh-w-ara bechīme(o)n.)

  • همانند صدای گرم و دلنشین لالایی، به همراه تاب خوردن گهواره برویم.

مادران لک به همراه تاب دادن گهواره، برای کودک داخل گهواره لاوَه لاوَه(نوعی لالایی) را با صدایی گرم و زیبا می خوانند؛ و این یکی از خاطرات دلنشین و فراموش ناشدنی شاعر است که با حسرت از آن یاد می کند.

ایامی که چه بسا با سختی و فقر سپری شده و حالا جزو خاطرات شیرین شاعر است: گِری پلمونه چوی آیلِ عید اَر سر شیویا سیفِ سور ار سفره ژارِ هفت سینِم برّسِن (همان، ص70) (Geripalmōna chui āyle eid ar sar shivia/ sife soir ar sefra zhāre haft sīnem beřasen.)

  • همانند بچه ای که در عید نوروز عزادار باشد، گریه می کنم، سیب قرمز را بر سفرۀ فقیرانۀ هفت سینم برسان.

هنگام عید نوروز معمولاً برای کودکان لباس نو می خرند، در این بین خانواده های فقیر و پر جمعیت معمولاً برای تمام بچه ها لباس نو نمی خرند و بچه ای که – چه به سببی چون مرگ عزیزان و چه به دلیل فقر- در روز عید لباس نو نداشته باشد اصطلاحاً می گویند عزادار است و جشنش به هم خورده است. چنان بچه ای در حالت ناامیدی همچنان تا لحظات تحویل سال منتظر است پدر برایش لباس نو بخرد و سفرۀ رنگارنگ هفت سین ترتیب بدهد. شاعر با حسرت از آن ایام و آن خواسته های سرکوب شدۀ کودکانه یاد می کند.

بِنیش جِم ده هلورکیم تا سفیده چوی آیلِ برّیا اِی شیرِم ایمشو (همان، ص64) (Benīsh jem da halūr(l)kim tā sefidah/ chui āyle berria ei shīrem īmshew.)

  • بنشین و گهواره ام را تا سپیده صبح بجنبان، امشب همانند طفل از شیر گرفته شده هستم.

یکی از مراحل سخت زندگی کودک، زمانی است که او را از شیر می گیرند و در اصطلاح محلی او را «شیربِر» می کنند؛ او بی تاب و بیقرار است و خواب و راحتی ندارد، و مادرش بایستی شب تا صبح او را در گهواره بجنباند. این هم یکی از خاطرات تلخ کودکی است که شاعر با شیرینی از آن یاد می کنند.

3-2- غمیاد آبادانی های گذشته، طبیعت بکر و مظاهر آن شاعر زیبایی های طبیعت بکر منطقه لکستان را به گونه ای زنده و گیرا به تصویر می کشد و با تعبیری حسرت¬آمیز از آنها و دور شدن شاعر از آن مناظر و آبادانی¬ها یاد می¬کند. او در یکی از غزلهای زیبای نوستالژیک خود، ابتدا مخاطب را بر ساحل رود سیمره می نشاند و به نظاره کردن، گوش سپردن و استغراق در سمفونی بی ساز و تار آن وا می دارد؛ و در پایان، جلوه¬ای از روزگارِ بی رونقی آن را نیز با حسرت در نظر مخاطب مجسم می¬کند: سوز و برزه ولگِ تاریخ اژ وِهارِ سمره کَلَه باد و وشت و وارون ریویارِ سیمره (Sowzo barza valge tārikh až vehare seimera/ kala bādo vashto vāron riviare seimera.)

  • برگ تاریخ از بهار سیمره سبز و بلند است، کَلَه باد و باد باران آور و باران رهگذران سیمره هستند.

شُره آو و هیلَه اسب و یاس و دار ازگوه شیرز و پلتافِ بهرُم یادگارِ سیمره (Shořah awo hīlah asbo yāso dāre azgowa/ shirezo paltāfe bahrom yādegare seimera.)

  • شرشر آب و شیهۀ اسب و یاس و بوتۀ ازگوه، شیرز و جهش بهرام یادگاران سیمره هستند.

ارجن و جَرّجَرّ خیاطه، بافه بافه خیزرُن خیمه داسی هفته رنگ اَر لا نِسارِ سیمره (Arjeno jar jar khiāta, bāfa bāfa kheizaron/ kheima dasi hafta ranŋ ar lā nesāre seimera.)

  • ارجن و پیچ پیچ آویزه، بغل بغل خیزران، هفت رنگ در طرف شمال کوههای سیمره خیمه زده است.

شاقه کوگ و دَنگِ ایرج هوفه بالِ رَشه دال سیر بکه سمفونیِ بی ساز و تارِ سیمره (Shāghah kewgo daŋe iraj, hūfah bāle rasha dal/ seir beka samfoniye bi sāzo tāre seimera.)

  • آوای کبک و صدای ایرج و صدای بال رشه دال، این سمفونی بی ساز و تار سیمره را نگاه کن.

آزیتی مَن روزگار اژ شَپَه تُیتون عرب هَلمَتِ ناهَلمونه کَت اِی آوار سیمره (Aziati man rūzegār až shapatuitōne erab/ halmate nāhalmona kat ei āwāre seimera.)

  • روزگار از گرد و خاک حمله اعراب عزادار ماند، هجوم ناگهانی، سیمره را ویران کرد.

تا خِرِّشتِ تیر و نِزَه اِی نِهاوَن جِریا پِشکیا مَزگِ سِخونِ درده دارِ سیمره (Ta kheřeshte tīro neiza ei nehāwan jeria / peshkia mazge soekhone darda dare seimera.)

  • با شروع باران تیر و نیزه از نهاوند، مغز استخوان دردمند سیمره ریز ریز شد.


گُله گُله نوم و نیشونِ فرخزاد دلیر شیرِ نیرِ حاکم نیله سوارِ سیمره (Goela goela nomo nīshone farokhzāde dalir/ shire nire hākeme nilah sowāre seimera.)

  • همه جا نام و نشان رستم فرخزاد، شیر نرِ حاکم سمند سوار سیمره هست.

چوی رگِ خیرتِ هرمز، اِی دلِ گاماسیاو جوشیا خوینِ سیاوش، اِی مَخارِ سیمره (Chui rage khīrate hormez ei dele gāmāsiāw/ jūshia khoine siawash ei makhare seimera.)

  • همانند رگ غیرت هرمز از دل سراب گاماسیاب، خون سیاوش از صخره های سیمره می جوشد.

سم کُتون اسبِ تیمور، گالَه گالِ ایلِ لک پیچیا اِی سی پله دَنگِ هاوارِ سیمره (Sem koetone asbe teimūr, gālah gāle iľe Ľak/ pichia ei sipela daŋe hāwāre seimera.)

  • سم کوبیدن اسب تیمور، سر و صدای ایل لک زبان، در «سی پله» فریادِ هوار کردن های سیمره پیچیده شد.

راز عشق و خوینِ فرهاد، اَر شقایق نویسیا تا بِگیسی آگرِ دشتِ انارِ سیمره (Rāze eshgh va khoine farhād ar shaghāyegh nwisia/ tā begīsi āgere dashte anāre seimera.)

  • راز عشق با خون فرهاد بر شقایق نوشته شد، تا آتش دشت پر از انار سیمره روشن بماند.

یِه وچون ار شاخِ هنجس، دل سِتی و بیقرار موره ماری بایَه قوش، اَر روزگارِ سیمره (همان، ص85) (Ye vechon ar shakhe henjes, del setiyo bigherar/ mūra māri bayaqoesh ar rūzegāre seimera.)

  • جغد به صورت یکریز بر قلّۀ کوه هنجس، دل سوخته و بیقرار، بر حال و روز سیمره مویه می کند.

شاعر در مثنوی زیبایی نیز مظاهر زیبای طبیعت بکر روستا در گذشته، با بیانی غمیادآگین و حسرت¬آمیز فرایاد می آورد و مراتب تأثر و تحسر شدید خود را از فقدان آنها نشان می¬دهد. چکیدۀ محتوایاین شعر، از این قرار است: دیگر خبری از کل ها و بزهای وحشی نیست، آهو در دشت جست و گریز نمی کند؛ کبک ها از سایه سار کوهستان آوازی سر نمی دهند؛ دیگر خبری از شیرجه های زهره ترک کن پلنگ کوهستان نیست؛ شبها صدای جغد نمی آید؛ دیگر پرندۀ چوپان فریب به پرواز در نمی آید؛ دیگر خبری از سرخی درخت بلالک و نیز درخشندگی ساقۀ بوتۀ ونی نیست؛ درختان بلند کجایند؟

دَنگِ کَل و بِز مَخارِم نیَه شاقه شاقِ کوگِ نسارِم نیَه (Daŋe kalo bez makhārem nia/ shāgha shaghe kewge nesārem nia.)

  • صدای کل و بز از صخره هایم نمی آید و کبک ها در سایه سار کوهستانم آوازی سر نمی دهند.

نه پلتاف پلنگ زَلَه زِرّ کری نه دارِ بلنگ اور گِلا دَری (Na paltāf palenŋ zala zeř kari/ na dāre belenŋ ewr geĽā dari.)

  • نه از شیرجه های سهمناک پلنگ کوهستان خبری هست و نه درخت بلندی که ابرها را به طرف خود بکشاند.

نه شون فیرِنَک پروازه مَکِی نه آهو اَر دشت گَلوازَه مَکِی (Na shonfirenak parvāzah makei/ na ahū ar dasht galwazah makei.)

  • نه پرندۀ چوپان فریب پرواز می کند و نه آهو در دامنه ها جست و گریز می کند.

نه دی بلالِک اِی سُرخاو کَتی نه ساقِ وَنی وِرینجه هَتی (همان، صص 150-149) (Na dī beľāľek ei sorkhāw kati/na sāghe vani verīnjah hati .)

  • دیگر خبری از سرخی درخت بلالک و نیز درخشندگی ساقۀ بوتۀ ون نیست.

و در غزلی حزن¬انگیز از سپری شدن آن همه زیبایی و رنگها و بوهای خوش می¬نالد و حسرت می¬خورد: وِشمِ سختی رشیاسِی باخ و بوسون وِلات شَمومه هُشک و سِتی، بو پِیکُل و شُودَر نمای (همان، ص38) (Veshme sakhti reshiāse bākho būsone velāt/ shamoma hoeshko seti, boo peikoelo shewdar nemāy.)

  • باغ و بوستان مردم آفت زده شده، ترنجها خشکیده و سوخته اند و بوی گیاه دارویی «پیکل» و نیز بوی شبدر به مشام نمی رسد.

در چلۀ سرد زمستان، اجاق گرما دهنده خاموش و کپر چکه کنان است ؛ شال و کلاه سروری مردم نیز گم شده است. دیگر فروردین کوهستان برای شاعر ناز و خرم نیست و چکاوکان آواز نمی خوانند؛ دیگر خبری از خرّمی و سرسبزی کوهساران اطراف سیمره و نیز سرسبزی سراب گاماسیاب نیست.

کوگِم اِی قفس پَری، دو بالِ بازِم اِشکیا نازِ فروردین و سازِ کُل کُلاوِم گُم بیه (Kowgem ei ghafas paři, doe bāle bāzem eshkiā/ nāze farvardino sāze kolkolāwem goem bia.)

  • کبکم از قفس پرید، دو بال بازم شکست، ناز فروردین و ساز چکاوکم گم شده است.

دشت و راخیز، تک و تنیا، ژیر پا پِر آوِله یکه دارِ ساخسِ َبرزِ سِراوِم گم بیه (Dashto rākhiz tako Taniā žire pā peř āwelah/ yaka dāre sā khase barze serāwem goem bia .) برگردان: دشت و کوهستان، یکه و تنها، زیر پاهایم پر از آبله است، تنها درخت پر سایۀ بلندم در سرچشمه¬ها گم شده است.

سی چله زمسون و تَژگا کور و هُرجولِ کَپَر سرد و کِرکِپ خِیفه دل، شال و کلاوِم گم بیه (Si chela zemsono tažgā kūro horjūle kapar/ sardo keřkep kheifah del, shālo kelāwem goem bia.)

  • چلۀ زمستان است و تنور خاموش و کپر چکه کنان؛ سرد و ساکت، با دلهره، شال و کلاهم گم شده است.

نفکه فرهادم و شیرین گیرِ فرهاد کُش هَتی ساق شودیزِم لنگ و نالِ هِلاوِم گم بیه (Nefkah farhādemo shirin gire farhādkosh hati/ sāghe shewdizem laŋo nale helāwem goem bia.)

  • وارث فرهاد هستم، و شیرین گرفتار فرهاد کشها شده است؛ ساق پای شبدیزم لنگ و نعل دویدنم گم شده است.

نوم و نیشونم نجورِن اژ کتاوِ سیمره ولگ سوزِ هرمز و گاماسیاوِم گم بیه (همان، ص14) (Nōmo nishōnem najūren až ketāwe seimera/ valge sewze hoermezo gāmāsiāwem goem bia.)

  • نام و نشانم را از کتاب سیمره سراغ نگیرید؛ برگ سبز هرمز و گاماسیابم گم شده است.


3-3- غمیاد زندگی صمیمی عشایری و اخلاق حسنه گذشتگان

زندگی ییلاقی و قشلاقی و خشونتهای گاه و بیگاه طبیعت و نیز هجوم و غارت طوایف و ایلات مهاجم، ایجاب می کرد که خانواده ها و طوایف لک در درون خود پیوستگی عاطفی، اجتماعی و فرهنگی نیرومندی داشته باشند؛ گذشته از این، گذشتگان و اسلاف لک زبان ما در داشتن اخلاق نیکو، مردی و مردانگی، انصاف و عدالت و نیز غمخواری مظلومان و یتیمان، سرآمد بوده¬اند. شاعر در یک مثنوی انتقادی نوستالژیک نیز ضمن یادآوری آن خوبی¬ها، بر فقدان و فراموش شدن آنها حسرت می¬خورد: مِه هم یادِ چیت و داوارَه مَکَم اژ نسلِ جدید هاوارَه مَکَم (Me ham yāde chīto dāwāra makam/ až nasle jadīd hāwāra makam.)

  • من هم به یاد چیت و سیاه چادر افتادم، و از نسل جدید فریادها سر می زنم.

مردم قدیم اصالَتُن داشت مردی و انصاف عدالَتُن داشت (Mardeme ghadīm esalaton dāsht/ mardio ensāf, edālaton dāsht.)

  • مردم قدیم با اصالت بودند، مردانگی و انصاف و عدالت داشتند.

اَسکه کار فره، دلسردی نُوی رسم حق کُشی، نامردی نُوی (Askah kār fera, delsardī newi/ rasme hagh koeshī, nāmardī newi.)

  • آن روزگار، کار زیاد بود و دلسردی کم بود؛ رسم حق کشی و نامردی وجود نداشت.

اَژ هلگه دُوان کس شَکَت نُوی یاگه دشمنی بی جهت نَوی (Až halgah dewan kas shakat newi/ yāgah doeshmanī bijehat newī.)

  • کسی از کارهای طاقت فرسا خسته نمی شد، هیچ دشمنی بی جهت وجود نداشت.

وَ گرد دسگیرن دَس بازی نُوی دِتِ بد لباس ناز نازی نُوی (Va gard dasgīron das bāzi newi / dete bad labās nāznāzi newi.)

  • بازی و شوخی با نامزد و نامزدبازی وجود نداشت، دختران، بد لباس و نازپرورده نبودند.

کراس فرفری قِی باریک نُوی لِچَل هوکاره و ماتیک نُوی (Kerās ferferi, ghei bārīk newī / lechal hūkarah va mātīk nowī.)

  • پیراهن فِرفِری و کمر باریک وجود نداشت و لبها به ماتیک عادت نکرده بودند.

نه گلاو نه عطر نه سُرخاوی بی گَپَل پِرچ و پاک بی لاقاوی بی (Na goelaw na atr na soerkhāwi bī/ gapal percho pak bi laghawi bī.)

  • نه گلاب بود، نه عطر و نه سرخاب. صحبتها پاک و بی کنایه بود.

یادِ اَ ژنَل چَم وَ هوار وَ خِیر یادِ لَچِکَل کِراخ دار وَ خِیر (همان، ص150 ) (Yāde a ženal cham va hwār va kheir/ yāde lachekal kerākh dār va kheir.)

  • یاد آن زنان چشم به زمین دوخته و سر به زیر و نیز یاد لچک های گُل دارشان به خیر.

یا در این بیت، ضمن یاد غمخواری¬ها و دوستی¬های گذشته، از بی¬محبتی روزگار می¬نالد: دی کس ار چُلوسک صو اَر دنگ هاواری نمای بافَه بافَه دردَ مای دَسِ پرستاری نمای (Dī kas ar choelūske so ar daŋe hāwāri nemāy/ bāfa bāfa darda may, dase perastāri nemāy.)

  • دیگر هیچ صبحِ زود فریاد رس کسی نیست، بغل بغل درد می آید و دست پرستاری پیدا نیست.

در این بیت، از فقدان رسم¬های خوب گذشته شکوه می¬کند: نه هِنَک نه گپ و گُر نه دسَ نارینه ژنی معرفت کاسه کَلِ اِی جا مینگون اَر جا مَنی (Na henak, na gapo goeř, na dase narina žani/ marefat, kāsa kale ei jā miŋon ar jā mani.)

  • نه شوخی، نه صحبت گرم، نه دستان نوازنده ای هست و معرفت مانند کاسه شکسته ای است که در اقامتگاهی به جا مانده باشد.

و در این بیت، از ضعف حق و راستی¬ در روزگار کنونی ناله سرمی¬دهد: کرم وختی حق و راسی کِز و بی نِزگ و بیمارِن/چَه اَژ لاف و دُرو بیتِر، چَه اَژ علم و هنر گَن تِر (همان، ص103) (Keram vakhti hagho rasi kezo binezgo bīmaren/ cha až lāfo doerū biter, cha až elmo hoenar ganter.)

  • کرم وقتی که حق و راستی، نگران و ناتوان و بیمارند، هیچ چیز از لاف و گزاف و دروغ بهتر و هیچ چیز از علم و هنر بدتر نیست.

در بیتی از رسم خوب «کاسمسا» که امروزه به لطف سردی اهل زمانه برافتاده است، می¬گوید: زاره مارِن ار زمین کُلپیچِک و پیر وَ یَکا مگر اِی وِلات ایمه رسمِ کاسِمسا نیه (همان، ص43) (Zārah māren ar zamin koelpicheko pīr va yakā/ magar ei velate ima rasme kāsemsā nia.)

  • بچۀ قنداقه و پیرمرد با هم، از شدت گرسنگی به خود می پیچند؛ مگر در بین مردم ما رسم غذا دادن به همسایه وجود ندارد؟

مَنِن سخته پیا داری نَمَنیه خَریو و بی کس و کاره بِچیمِن (همان، ص28) (Manen sakhta piādāri namania/ kharivo bikaso kārah bechimen.)

  • ماندن سخت است، مردانگی نمانده، غریب و بی کس برویم.

خَنَه ای لِچ توریایَه عین دیو اَژ بسم الله / شادی اژ بیخ کَنیا، زُویخ و خُصَه هواردِن چَنی (همان، ص36) (Khana ei lech tūriayah, eine div až besmeĽa/ shadi až bikh kaniā, zuikho khoesah howarden chani.)

  • خنده از لبها قهر کرده، مانند دیو از بسم الله؛ ریشۀ شادی از بیخ کنده شده، غصه خوردن تا کی؟

و البته همیشه این بازگشت به آن دوران، همزاد و همراه با حسرت و غم است، حسرت بر خوبی ها و صمیمیت آن روزگار؛ مانند این بیت: آیلِ بی دا همته زارِ دنگِ گَرمیکه ولی لاوه لاوه پا هَلورکی ژَنِ مال هُمسا نیه (همان، ص43) (āyle bi dā hamtazāre daŋe garmika valī/ lāwah lāwah pā halūrki žane mālhoemsa nia.)

  • بچۀ مادر مرده در انتظار صدای گرمی است، اما صدای لاوَه لاوَه(نوعی لالایی) زن همسایه بر گهوارۀ او نمی آید.

که متضمن حسرت شاعر بر صمیمیت و گرمی گذشتگان و نیز ترحم آنان بر یتیمان است. بچه ای که از دامن پر مهر و محبت مادر محروم گشته، چشم انتظار صدایی گرم و مادرانه و دست نوازش است. در گذشته زنان همسایه به بچۀ مادر مرده محبت نموده، به او شیر داده و بر گهواره اش لالایی می خواندند؛ چیزی که امروزه به فراموشی سپرده شده است.

3-4- غمیاد آداب و رسوم، اسباب و اثاثیه و شؤون ساده زندگی روستایی آداب و رسوم گذشته و نیز نوع زندگی و اسباب و اثاثیه آن در سرشت ما نقش بسته و به نوعی جزو شخصیت و فرهنگ ما هستند؛ چنانکه یادکرد آنها خاطرات تلخ و شیرین گذشته را در ذهن ما تداعی می-کند: اژ خُصه جَرگِم دو نیمَه مَکَم ویرِ ایل و کوچ قدیمَه مَکَم (Až khoesa jargem do nima makam/ vīre iľo kūch ghadīma makam.)

  • از شدت غم و غصه جگرم را پاره می کنم و به یاد ایل و کوچ دوران قدیم می افتم.

پیال کدخدا کلاو دوره دار کُل دو قطاری شِمِرتَه سُوار، رفیق و هم دنگ وِهارَلِم بین کمون دارِ دور شکارَلِم بین (Piyāl kadkhoedā kelāw dewra dār/ koeĽ doe ghatārī shemertah swar, Rafigho hoemdanŋ vehāraĽem bīn/ kamondāre deor shekāralem bīn.)

  • مردان کدخدا با کلاه های لبه دار پهلوی، با قطارهای دو ردیفی و سواران چابک، رفیق و همراز بهارانم بودند و کماندار محاصره کننده شکارهایم بودند.

یاد زیکَه زیک دنگِ ساز وَ خیر یاد عروسل چوپی هواز وَ خیر (Yāde zīkah zīk danŋe sāz va kheir/ yāde arūsaĽ chūpī hwāz va kheir.)

  • یاد صدای زیک زیک سُرنا به خیر، یاد عروسان رقاص سنتی به خیر.

ایسکه دی کهر سواری نیه نِقیزه وَ دَس گایاری نیه نه چِکه چِکه ژیر داواری هَس نه اَر سَر مِلَه دَنگ هاواری هَس (Iska dī kehar swāri nia / neghiza va das gāyāri nia; Na cheika cheika žir dāwāri has/ na ar sar mela danŋ hāwāri has.)

  • در این زمان کهر سواری نیست و کسی با گاو زمین را شخم نمی زند. نه چیستان گویی در زیر سیاه چادری هست و نه فریادی از گردنه ها به گوش می رسد.

یاد سم کُتون اسب و زین وَ خِیر یاد زنگِ مِل ساورین وَ خِیر یاد کَپِنَک فیسیا وَ خِیر تُریسکه آگر گیسیا وَ خِیر یاد کِلیکَل پَتَه رِس وَ خِیر یاد تَکِلَه و جُمِ مِس وَ خِیر دَنگِ بلورَل ماله ژیر وَ خِیر یاد قیله قیل کِلَه شیر وَ خِیر (همان، ص 151) (Yāde semkoetōn asbo zin va kheir/ yāde zaŋe meĽ sāwerin va kheir. Yāde kapenak fīsīa va kheir/toerīska āger gīsīa va kheir. Yāde keĽīkaĽ pata res va kheir/yāde takelew jōme mes va kheir. Daŋe belūral māľa žir va kheir/ yāde ghīla ghīl kelashir va kheir )

  • یاد سم کوبان اسبان آماده به خیر؛ یاد زنگ آویخته در گردن بز نر به خیر. یاد فرجی های نمدین خیس شده و یاد شعله های آتش برافروخته به خیر. یاد انگشتان ریسنده و نیز یاد «تَکِلَه» و کاسۀ مسی به خیر. یاد صدای فلوت ها به هنگام جشن «ماله ژیر» و نیز یاد صدای قوقولی قوقوی خروسها به خیر.

یا در این ابیات که به بخشهایی از رسوم گذشته اشاره دارد: کَل و کویچه چوین چَمَرگَه لابرون و وِیمِ رو شوینِ گرم و لَشِ سرد و گیسِ بِریا وَ خِرِت (Kalo kuicha choin chamarga lāberōno veimerū/ shoine garmo lashe sardo gise beria va kherret.) برگردان: در کوی و برزن همانند مراسم عزاداری گیسوان را می بُرند و شیون و زاری می کنند؛ شیون داغ و جنازۀ سرد و گیسوان بریده فدایت شود.

دَنگِت اِیر آر و بِگالِن، ایل و کوچم خو بِلاوِن بِیتِ داخ پاتَجیرِ مشکه هیها وَ خِرِت (همان، ص40) (Daŋet eir āro begāľen, ilo kūchem khū belāwen/ beite dākhe pā tajire mashka heihā va kherret.)

  • صدایت را رساتر کن و فریاد بزن، ایلِ در حال کوچم را نوازش کن؛ سرودهای داغ کنار پرچین به هنگام مَشک زدن، فدایت شود.

3-5- غمیاد مربوط به خاطرۀ رفتگان و نیز شدت آسیب و صدمۀ مرگ از جمله بن مایه های فکری در هر فرهنگ و تمدنی، مسألۀ مرگ است؛ مسأله ای که در طول تاریخ ذهن و تفکر آدمی را به خود مشغول ساخته و انسانها در گذر روزگار در این مورد به شکل های گوناگون دیدگاه های خویش را بیان داشته اند. دیدگاه شاعر به این امر جالب توجه و قابل تأمل است؛ خصوصاً آنجا که مرگ قاطع پیوندهای مستحکم خویشی و دوستی شده باشد و آنجا که شاعر با نگاهی تلخ به مرگ و ناگزیری آدمی در برابر آن، زندگی شیرین و پیوند صمیمی با نزدیکان را از دست رفته می¬بیند: مرگ خیمه اَر گیونِ بی ثمر داسی قَل پَنجی اَر دورِ مِلِم جَر داسی (همان، ص64) (Marg kheima ar gione bi samar dāsi/ ghalpanji ar deore melem jar dasi.)

  • مرگ بر جان بی ثمرم خیمه زده و دستهایش را دور گردنم قفل کرده است.

تفکر شاعر در خصوص مرگ، ضمن حفظ جنبۀ غمیادوار، رنگ و بوی فلسفی به خود می گیرد و به نوعی تفکر خیامی نزدیک می شود: مثلاً در این ابیات که بازتاب اندوه شاعر براثر از دست رفتن شادمانی و آرامش گذشته اند: بِکیش اِی ساقی سر و دَرینِم دی چیه اِی دس دنیا و دینِم خَمبار و خمار، اَر زمین هنگتی بدبخت و بی کس، زار و خَمینِم هوش اِی سر پَری، بی خیالِ گیژ کموندارِ مرگ، ها اَر کمینِم اَر ایمشو و دای گیونِم نَرَسی عشق اِی دَس هَنگتی دوزخ نشینم بِرّشِن اَژ مولَق جُمِ شِراوِت اَر خاکِ سِتی سیا زمینِم (همان، ص185) (Bekīsh ei saghī sar va darīnem/ dī chiah ei das doniawo dīnem; Khambāro khoemār, ar zamin haŋti/badbakhto bikas zāro khamīnem; Hūsh ei sar paři, bi khiāle giž/kamondāre marg, hā ar kamīnem; Ar imshew va dai gionem narasi/ eshgh ei das haŋti dūzakh neshinem; Beřshen až mūlagh jome sherāwet/ ar khāke seti siā zamīnem. )

  • ای ساقی سر به درونم بکش، دیگر دنیا و دین را هر دو از دست داده ام؛ غمبارم و خمار، بر زمین افتاده ام، بدبخت و بی کس و زار و غمگینم؛ هوش از سرم پریده، بی خیال و گیجم، کماندار مرگ در کمین من است؛ اگر امشب به فریادم نرسی، عشق را از دست داده ام و دوزخ نشین شده ام؛ از اوج آسمان، جام شرابت را بر خاک سوختۀ زمینم بریز.

البته گاه نیز با بهره جستن از نوعی نگرش صوفیانه، ضمن ابیاتی نوستالژیک، دست به دامان میِ معرفت می-شود تا تلخی مرگ را تحمل¬کردنی¬تر نشان دهد: بگیردِن ساقی ایواره وَخته وَ سَر نِمَچو شوگارِم سَختَه عقل و دین بی تو هَردِک بی ثمر مدرسه و مسجد کُل بی آوَخته عمری غافل اَژ حوضِ شِراوِت اِی دَسِم چیه ای تیکه نَختَه گوش دَه اِی دَنگِم مرگِم نَزیکه اجل اَر کمین آساره بخته (همان، ص185) (Begirden sāghi iwāra vaghta/ va sar nemachū shewgārem sakhta; Aghlo dīn bi to hardek bi samar/madrase w masjed koel bi āwakhtah; Omri ghāfel až hewze sherāwet/ei dasem chia iy tika nakhta; Gūsh da ei daŋem margem nazīka/ ajal ar kamīn āsārah bakhta. )

  • ساقی جام را بگردان؛ هنگام غروب است؛ امشب سپری نمی شود؛ شب سختی است؛ عقل و دین بی وجود تو، هر دو بی ثمرند و مدرسه و مسجد نیز بی عاقبت هستند؛ عمری از حوض شراب تو غافل بوده و این لقمۀ نقد را از دست داده ام: صدایم را بشنو، مرگم فرا رسیده، اجل در کمین ستارۀ اقبالم نشسته است.

و سرانجام دست به دامن عشق می¬شود: ساقی مَلالکِم عشق مهمونِم کَه آواره و لیوه و هراسونِم کَه برژُنگِت اِیر شین وَ یِه اِشاره تیری هاواله اَر سِخونِم کَه بیلا چو فرهاد خوینالی بِچِم شهید اَر مَخار کِرماشونِم کَه یاگه چوی مجنون، بی مال و ماوِل دَر وَ دَر اِی دشت و بیابونِم کَه ... (همان، ص186) (Sāghi maĽāľkem eshgh mimōnem ka/ āwārew livew herāsōnem ka; Beržōnget eir shīn va ye ashārah/tīri hāwāľa ar soekhōnem ka; BīĽa chui farhād khoinalī bechem/shahid ar makhār kermāshōnem ka; Yāga chui majnūn bi mālo māwel/ dar va dar ei dashto biabōnem ka. )

  • ساقی التماس می کنم عشق را مهمانم کن، آواره و دیوانه و هراسانم کن؛ مزگانت را بر هم بزن و با یک اشاره، تیری بر استخوانم بزن؛ بگذار مانند فرهاد، خون آلود از دنیا بروم، مرا در صخره های بیستون کرمانشاه شهید کن؛ یا همچون مجنون بی خانمان، در دشت و بیابان در به درم کن.



بِنچةکةل(منابع)Edit

1- انوشه، حسن(1375)، دانشنامۀ ادبیات فارسی، تهران: مؤسسه فرهنگی انتشاراتی دانشنامه

2- آذرنوش، آذرتاش(1388)، فرهنگ معاصر عربی، چ یازدهم، تهران: نشر نی

3- باقری، مهری(1376)، تاریخ زبان فارسی، چ سوم، تهران: قطره

4- تسلیمی، علی(1383)، گزاره¬هایی در ادبیات معاصر ایران، چ اول، تهران: اختران

5- جعفری،مسعود(1378)، سیر رمانتیسم در اروپا، چ اول، تهران: مرکز

6- حق شناس، علی محمد، سامعی، حسن، انتخابی، نرگس(1391)، فرهنگ معاصر هزاره انگلیسی به فارسی، چ بیست و سوم، تهران: فرهنگ معاصر

7- دوستی، کرم (1390)، پژاره (مجموعه شعر لکی) ، چ اول، خرم آباد: سیفا

8- سیدحسینی(1381)، مکتبهای ادبی(جلد 1)، چ دوازدهم، تهراه: نگاه

9- سه¬یر، رابرت و میشل لووی، (1373)، «رمانتیسم و تفکر اجتماعی»، ترجمۀ یوسف اباذری، فصلنامۀ ارغنون، سال اول، شمارۀ 2، صص 119-173

10- شاملو، سعید(1375)، آسیب شناسی روانی، چ ششم، تهران: رشد

11-شریفیان، مهدی(1387)، بررسی فرایند نوستالژی در اشعار اخوان ثالث، مجموعه مقالات ادبیات معاصر، شعر در آینه به کوشش عباس علی وفائی، تهران: نشر سخن

12-شفیعی کدکنی، محمدرضا(1368)، موسیقی شعر، چ دوم، تهران: آگاه

13- غضنفری، اسفندیار(1378)، گلزار ادب لرستان، چ اول، نهران:مفاهیم

14-کیانی، کریم (1390)، فرهنگ لکی کیان، چ اول، خرم آباد: سیفا

15-ممتحن، مهدی و همکاران، « تطبیق نوستالژی در اندیشۀ جبران و نیما»، فصلنامۀ مطالعات ادبیات تطبیقی، سال ششم، شماره 21،صص189-215

16- میرعابدینی،حسن (1377)، صد سال داستان¬نویسی ایران(4 جلد)، چ اول، تهران: چشمه

17-هادی، سهراب(1379)،شناخت اسطوره¬های ملل، چ سوم، تهران: تندیس