Wp/lki/میرزاحسین بنان

< Wp‎ | lki
Wp > lki > میرزاحسین بنان
ای  دل  بیا  و دمی  به   تماشای    روزگار /     عبرت  بگیر  از ین  فلک  پیر کجمدار
بنگرکه چه فتنه هابرانگیختدر این جهان      / با  ما  جهانیان  چه  جفا ها برد به کار
روز ی  شود  عروس  به زیبایرنگ و بو   /   در  پر ده ی  حجاب  نشیند  به صد وقار
ناگه  شود  عجوزه ی  افسونگری   ز   نو/      در  عین  شهد  وصل  دهد  زهرنابکار 
اول  شود   رفیق  ،  در   آخر  کند   غریق /    روزی  کند عزیز ،به روزی ذلیل و خوار
وقتی  چنان   صعود  به  نمرود  داده   بود      / که  افکند  او  خلیل  خدا  را  به  قعرنار
بازش  به   امر   حق  بیکی  بق  تباه کرد   /   در  دوزخ  اوفتاد  به  جان  و تنش شرار
از  حشمت  و  جلال  سلیمان  اگر     خبر   /   داری  دگر  چرا  به  جهان  داری اعتبار
روزی  بدیش  باد  صبا  حامل       البساط       /ناگه  ز باد  نیستی  افتاد  و  شد  نابکار
جمشید  جم  که  شاه   اقالیم   سبعه    بود    / اعظم  خدیو  روی  زمین  بد   به   اقتدار
چرخ  از  ازل  رهش سوی کبر ومنم نمود  /   کرد  آنگهی  به  اره ی  جباریش  دو پار
ضحاک  ظلم  جو   که  امیری  بد از عرب     /او  را  به  جای  جم  به جهان کرد  تاجدار
بعد  از  هزار  سال  یکی  روز  که    بود   /   سلطان  کینه  جوی   جفاکیش   بد   شعار
هم عاقبت بکوفت سرش را به یکعمود  /   محبوس  و  مستمند  فکندش   میان    غار
کاووس  کز  ثری  به  ثریا  همی شتافت       / شاید  بر  این  سپهر    بلندش   فتد    گذار
گردون  زفوق  پنجه  فرو  هشت  ناگهان/       زد بر سرش به اره   به خاکش فکند خوار
کیخسروی  که  از  پی   خونخواهی   پدر  /     تا  دست  زد  به   قبضه ی  شمشیر  آبدار
بر  داشت  تارک  از  سرافراسیاب ترک    /   بنمود  بر  شهان   جهان   جمله     افتخار
رستم که روز جنگ نرستی کسشزچنگ   /   مام  زمان  نزاد  و   نزاید  چون  او سوار
خفتان  زچرم  ببر   و به  زیر اندرش هژبر    /و  آن  حلقه ی  کمند   عدو   بند      تابدار
می گفت  اگ ر فلک به منآویزد از ستیز   /  او  را  ادب  کنم  به  همین   گرز   گاوسار
دیدی  چگونه  زال  زمان  درچهش فکند       /و ز  کید  چرخ  زال   بنالید     زار     زار
اسفندیار  شیر  شکاری  که  خود    بدی       / روئین تن   دلیر  و    خردمند        کامکار
تعلیم  تیر  گز  فلک  از  پور  زال    کرد  /       چشمش   چنان   بدوخت   به  پیکانآبدار
اسکندری  که  اخذ  خراج  ازشهان نمود /       بودی  جهان  محاصر و شمشیر و حصار
می کرد  جهد  در  طلب   آب        زندگانی     /  غافل  بدی  ز  حیله ی   صیاد      روزگار
ناگه  گرفت  و  در  قفس  دخمه اش  نهاد      /  بنمود  تا   ابد   سر   آن    دخمه   استوار
کسرا  برفت  ، هرمز  و  پرویز  در رسید  /       با  کس  چو  او  نشد  فلک  پر  ستیزیار
بود  افسرش  زبرجد  و  پیروزه اش سریر    /    زیبا  قبای   قامتش   از   لعل     شاهوار
هم  چرخ  را  نگر  ز  ره کیدو مکر وکین    /    قتل  پدر   به   دست   پسر   کرد   واگذار
بنگر  به  روزگار   سلاطین         سالفین  /       از  جاه  و از  عظمت  یک  یک  بهیادگار
کانها  چه  کردند  چون   بدند   چه    شدند   /       گیرم  تو  خویش را هم از ایشان شماردار
در   صورتیکه   جای  دیگر  می کنی سفر        /  پس  زاد     آن     مقر      اقامت  نگه دار

بنچةکEdit

http://mirban.blogfa.com